داستان اومدنت
من حالا یک مادر بودم و سرشار از عشق،یه عشق آسمونی،یه عشق خدایی روز سیزده فروردین همه رفتن سیزده بدر ،ولی من اصلا حال و حوصله بیرون رفتن که هیچ،حتی از پنجره به بیرون نگاه کردن رو هم نداشتم. حالم احساس میکردم خیلی بد بود ،و شکمم بطور فاحشی کوچیک شده بود. تازه با خاله جون قرار گذاشته بودیم که فردا یعنی 14 فروردین بریم دکتر برا معاینه داخلی. تا ببینم میتونم تو زبل بالا رو طبیعی بدنیا بیارم یا نه. خلاصه بگذریم . شب رو با هر مصیبتی بود خوابیدم ،طبق معمول شبها هر یکی دوساعت یه بار برا دستشویی بیدار میشدم. حدود ساعت 4:30 بود بیدار شدم و برگشتم که بخوابم ،یهو یه حسی داشتم،درمورد اینکه مشکل از کیسه آبم هست یا نه شک داشت...
نویسنده :
مینا
13:49


