رسارسا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

منیم گوزل جوجه ام

داستان اومدنت

1392/1/14 13:49
نویسنده : مینا
353 بازدید
اشتراک گذاری

من حالا یک مادر بودم و سرشار از عشق،یه عشق آسمونی،یه عشق خدایی

 

روز سیزده فروردین همه رفتن سیزده بدر ،ولی من اصلا حال و حوصله بیرون رفتن که هیچ،حتی از پنجره به بیرون نگاه کردن رو هم نداشتم. حالم احساس میکردم خیلی بد بود ،و شکمم بطور فاحشی کوچیک شده بود. تازه با  خاله جون قرار گذاشته بودیم که فردا یعنی 14 فروردین بریم دکتر برا معاینه داخلی. تا ببینم میتونم تو زبل بالا رو طبیعی بدنیا بیارم یا نه. خلاصه بگذریم . شب رو  با هر مصیبتی بود خوابیدم ،طبق معمول شبها هر یکی دوساعت یه بار برا دستشویی بیدار میشدم. حدود ساعت 4:30 بود بیدار شدم و برگشتم که بخوابم ،یهو یه حسی داشتم،درمورد اینکه مشکل از کیسه آبم هست یا نه شک داشتم که با اطلاعاتی که از قبل توی نت خونده بودم دیگه مطمئن شدم که کیسه آبم حسابی مشکل دار شده. به همسری گفتم بریم بیمارستان،هی هی عجب لحظه هایی بود ،با حول و ولا همسرم یه کاغذ که از قبل آماده کرده بود رو برداشته بود و داشتیم از رو لیست وسایل رو آماده کردیم. آخه خیر سرم خواهرم رو امروز برا نهار دعوت کرده بودم و قرار بود اون بیاد ساک نینی رو ببنده.خلاصه یه سری وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم رو تخت و من به همسری گفتم که اگه لازم شد میای از خونه اینا رو ورمیداری و من پرونده به دست سوار ماشین شدم. طفلی همسری خیلی خیلی استرس داشت ولی خدا  واقعا یه آرامشی بهم داده بود که من کاملا آروم بودم. آروم آرومممممممممممم.و هی به همسری میگفتم:نگران نباش از زمان پارگی کیسه آب 2-3 ساعتی وقت هست و برا نینی اتفاقی نمیفته. آخه دقیقا 5 دقیقه قبل اون اتفاق حرکتهات رو حس کرده بودم.بالاخره رفتیم بیمارستان و من بستری شدم.باورت نمیشه ولی یه آرامش محض داشتم. خیلی آسمونی. اصلا فکر سال بودن یا نبودن بچه نبودم. فقط و فقط خدا رو شکر میکردم و بسسسسسسسس. میگفتم خدایا:این بچه من نیست،این آفریده خودته ،اگه صلاح بود نگهش میداری و اگر هم نبود دوباره پیش خودت میبری. خدایا شکرت که بهم لذت باردار شدن رو چشوندی. خدایا  شکرت که منم فهمیدم بچه که توی شکم آدم لگد میزنه آدم چه حالی میشه. خدایا راضی ام  به رضای تو.ساعت 5:30 بود که  بهم سرم زدن و انصافا دکترم خانم تهرانی،ساعت 8 تو بیمارستان بود و من اولین زائوی اون روز بودم.

بیچاره خواهر بزرگم که به بیمارستان اومده بود خیلی نگران بود هی بهم زنگ میزنه و میپرسه :درد داری؟منم با جور درد چون نمیخواستم بقیه رو ناراحت کنم در کمال خونسردی میگفتم:نه درد ندارم. خواهرم:وااااااااااااااا،مگه تو کیسه آبت پارخ نشدهتعجب

خلاصه دکی که منو دید تعجب کرد و گفت:سیزده بدر گئتمیشدین چالدیرماغا !!!!!!!!!خلاصه تو اتاق عمل دکتر مدام بهم گوشزد میکرد که چون بچه داره هفته36-37 بدنیا میاد احتمال داره ریه هاش هنوز کامل نشده باشه و مجبور به بستری اش بشیم،و جالب بود که من داشتم به دکتر دلداری میدادم. گفتم خانوم دکتر من ماه درد داشتم فکر کنم بچه مشکل نداشته باشه. دوباره از دکتر اصرار و از من انکارعینک.

-نه خانوم شاید بچه شما بستری بشه

من: خانوم دکتر گیرم که بستری بشه، با 3-4 روز بستری  مشکل حل میشه.

-شاید

-حتما خانوم دکتر. بچه خودش سالم باشه ،اشکال نداره

خلاصه اون آرامش محض من و واقعا عدم استرس تا حدی بود که من نه موقع گذاشتن سوند اذیت شدم و نه موقع زدن آمپول بی حسی. و حین عمل هم داشتم با دکتر و دستیارش در مورد پان ترکی بحث میکردم.بهم گفتن که بچه حسابی پایین اومده و دور ناف هم دور گردن بچه هستش،وووووو تا یهویی صدای عزیزکم پسرکم ،و زیباترین صدای دنیا رو شنیدم،ساعت8:34 . صدای گریه رسا بود ،من که انتظار نداشتم به این سرعت بچه بدنیا بیاد،شوکه شدم ،بچه رو آوردن دیدم و زیباترین حس دنیا رو تجربه کردم.

مادر شدن

من حالا یک مادر بودم با همه خوبی و بدی هام. من حالا یک مادر بودم با هزاران ارزوی خوب برا ی پسرم. من حالا یک مادر بودم و سرآغاز دلواپسی ها ،من حالا یک مادر بودم و سرشار از عشق ،یه عشق آسمونی.یه عشق خدایی.

خانوم دکتر گفت شبیه خودته و گونه های برجسته ای داره. ولی بی انصاف پرستار نذاشت بچه ام رو بیشتر از 5 ثانیه ببینم و گت بچه سردش میشه و با خودش برد.

بعد 5 دقیقه دکترم و برگشت گفت نگران نباش با وجود تولد زود وزن بچه خوبه و 3.240 وزنشه

 

شکر خدای من،شکر پروردگار من،شکر آفریینده من ،که من هر زمانی از تو روی برگرداندم،تو با لطفت به من روی آوردی که من بیش از پیش شرمنده ات گردم. خدایا اگر تا آخر عمرم شاکر یه لحظه حس مادر شدن باشم باز هم کم است و کم و اغراق نمیکنم.

خدایا تو که منبع نعمت و لطف و رحمت و برکتی ،و ندادن نعمت به بنده ای و یا دریغ لطف و رحمتی از وی با ذات تو هم خوانی ندارن،ظلم بزرگی است که یه زن از مادر بودن محروم گردد. خدایا به ذره ای که در وجودم کاشتی و لحظه به لحظه با عنایتت او را پرودی قسم میدهم که این نعمت را از منتظرانش دریغ نکن

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)